نگاهي نو به نماد و نشانه
در عرصه رسانه و ارتباطات مهمترين عامل در تأثير گذاري و استفادة بهينه از اين عنصر گرانسنگ و بهترين ابزار فرهنگي براي رسوخ در جوامع و ترميم يا تخريب فرهنگ جوامع و جايگزيني فرهنگ تعالي يا فرهنگ نابهنجار، شناخت نمادها و نشانهها و بكارگيري آنها در برقراري ارتباط با جوامع مختلف است كه البته بر اصحاب رسانه پنهان نيست كه در اين طريق ارائه تعريف جامع و كامل كه حدود و رسوم آن نيز مانع اغيار باشد، بسيار دشوار مي باشد.
يكي از مهمترين عوامل بروز اين امر اختلافات و تفاوت هاي بسيار در جوامع انساني بوده كه موجب گرديده هر كس از ديدگاه و زاويه ديد خود به تعريف و تبيين آن اقدام نمايد و اين تازه از يك منظر مي باشد و اگر ما ديدگاه هاي جوامع علمي (اعم از روان شناسان، جامعهشناسان، سياست مداران و ...) را نيز بر آن بيا فزاييم آشفتگي اين بازار بيشتر جلوه مينمايد.
حضرات اصحاب رسانه در رابطهي كار با رسانه دو نظر غالب را قائلند و آن، يكي رسانهگرايي و ديگري مخاطبگرايي است. مورد اخير موردي است كه الآن گرفتار آن هستيم، چرا كه به جاي معدل سراغ نما رفته و آن را به بزرگترين فراواني تعريف مينمايم. با اين حالت، فرهنگ به حاشيه رفته و به سمت عام گرايي مايل ميگردد و ارزشهاي معنوي جايگاه خود را به ارزش هاي اجتماعي ميبخشد كه البته اصحاب فن به خوبي واقفند كه در اين صورت، نظر همواره به غرايض و طبيعيّات انسان است؛ چيزي كه محصولات توليدي هاليوود به آن نظر ويژه دارند. آنها با ديد استعماري، نگاهي اقناعآميز و اقناع كننده به مخاطب دارند.
برخي مانند آيزين اشتاين مي گويند:«ما نشانه را ميسازيم، موقعي كه كادر، نور، نوع موسيقي، زاويه دوربين، نوع بازي همه وقتي تغيير كند، معني تغيير ميكند.»
البته وي تحت تأثير فرماليستهاي روس مثل باخ بود.
عدهاي قايل به دموكراسي در اين زمينه بوده و كار ارتباطات را عرضة اطلاعات و آزاد گذاشتن فرد در انتخاب ميدانند، اينها با همزاد پنداري و تكنيك مونتاژ مخالفند (البته مخفي نماندكه تئوري مونتاژ و ضد آن از دل ماركسيستها بيرون آمد).
هابرماس در عصر ارتباطات كسي كه رسانه را خوب بشناسد و خوب بتواند از آن استفاده كند، حاكم ميداند، چرا؟ چون ارتباطات فرهنگ ساز است و فرهنگسازي نسبت مستقيم با نشانهها و نمادها دارد.
پيرس نشانهها را در سه دسته تعريف كرد:
الف) شمايل (نشانههايي كه بين دال و مدلول يك نسبت صوري وجود دارد.)
كه خود شمايل دو نوع است:
1- تصوير مثل عكس؛
2- نمودار (يعني مشابهتهايي كه بين دال و مدلول است نه در كلّ بلكه در جزء؛
ب) نمايه (كه رابطة بين دال و مدلول يا علّت و معلول است) و اين نيز خود دو نوع است:
1- نمايهي مستقيم مثل دود كه علامت آتش است.
2- نمايهي غير مستقيم مثل مياننويسها و زيرنويس هاي يك تصوير.
ج) نماد: كه عبارت است از تمام نشانههاي قراردادي كه كاملاً جنبه فرهنگي دارد، مثل زبان، علائم راهنمايي و رانندگي و .... .
با همه اين تعاريف و تفاسير، سؤال مهمّ اين است كه ما درعصر ارتباطات و در دهكدة جهاني مك لوهان در چه جايگاهي براي فرهنگ سازي قرار گرفتهايم؟
آيا تعريف خاصي از نماد و نشانه، آن هم با توجّه به ريشههاي فرهنگي و اعتقادي خود ارائه كردهايم و يا داريم تا در اين مسير از تهاجم و شبيخون فرهنگي وحشت و ترسي نداشته، بلكه لرزه بر اندام غول استعمار سوسياليستي و امپرياليستي يا به عبارت ديگر استعمار رسانهاي افكنده باشيم.
يا اينكه خير! ما حتّي در مرزهاي جغرافيايي خود نيز همواره در تحديد ارتباطات بوده و قبل از ورود عنصر معنوي فرهنگ و خودي كردن آن، اصل موضوع را پاك كرده و به اين نميانديشيم كه دشمن در استعمار نو مرزهاي جغرافيايي را به زور اسلحه تغيير نميدهد، بلكه با امواج، اين مرزها را خودي ميكند و افراد اين جوامع، ديگر به چشم خصم به او نمينگرند، بلكه با همزاد پنداريِ القاء شده در آنها، خصم را خودي ميدانند.
حال با توجّه به آميزههاي ديني و مذهبي و فرهنگ غني سرزمينمان كه در اين عصر جرقههاي تجديد بناي تمدن عظيم اسلامي در آن توسط حضرت امام خميني (ره) زده شد و باعث ايجاد حسّ روشنگري در جهان، به خصوص جهان اسلام گرديد و با توجّه به وجود اقوام و نژادهاي مختلف در ايران عزيزمان كه سرزمين يلان و قهرمانان و علماء و مجاهدان بوده و جملگي زير پرچم اسلاميّت و ايرانيّت گرد آمدهاند، آيا نميتوان تعاريف برخواسته از اذهان رشد يافته در فرهنگ غرب و افكار بعضاً كژ و ناراست را با تعاريف و الگوهايي به رنگ الهي و خودي به جامعهي رسانه ارائه داد و در جامعهي خود آنها را ترويج و شناساند و بر اساس آن به افقي نگريست كه امپراطور استعمار تبدیل به رسانهاي شكسته شده و مردم در انتخاب راه تعالي و كمال خود، مختار بوده و بهترين انتخاب را در قالب بهترين نماها و نشانهها يافته و طعم شيرين «دانستن حقّ مردم است» را با صداقت در عمل درك نمايند.
به نظر نگارنده با دقّت نظر در الگوهايي كه برگرفته از انقلاب اسلاميان است، رسيدن به اين مقصود دشوار نمينمايد؛ هر چند پراكندگي آراء ارائه شده در اين رابطه اين كلام ملّاي رومي را به خاطر ميآورد كه:
هر كسي از ظنّ خود شد يار من از درون من نجست اسرار من
با كمي توجّه به بطن و متن مفهوم نماد و نشانه و نگاه از ديد و زاويهاي الهي و دادن صبغهي كمال و تعالي، به تبييني متفاوت نايل خواهيم آمد.
البته سرّ تفاوت تعاريف مربوط به نمادها و نشانهها در نوع برداشت و نگرش بدانها بوده كه اگر اين ديد از يك نگاه الهي به نمادها و نشانهها قالب زده شود و صاحبان فن و تكنيك نيز در اين قالب هنر خود را عرضه كنند، قطعاً صورت مسأله نتيجهاش ايجاد تزلزل و وحشت در جبهه باطل به علّت تغيير نگرش افراد و بروز نگرشي متعالي و الهي و در جهت كمال در آنها ميباشد كه اين خود زمينهاي براي بروز دولت عدل الهي مهدوي است. وظيفهاي كه بر دوش تك تك افرادي كه به اين مهمّ واقفند، سنگيني كرده و باعث ميگردد كه در اين خصوص دغدغه داشته باشد.
البته اين منظر الهي كه از نماد و نشانه، منظرهاي براي تشبيه معقولات به محسوسات در برابر بيننده و مخاطب مي سازد، خود نياز به يك ديدهي نافذ دارد. ديده اي كه از الفاظ به عالم معاني راه پيدا كرده و مصداق عيني «جنات تجري من تحت الانهار» را مشاهده و در سير از حقّ به خلق اين معاني فوق تصوّر بشري و مادّي را براي كالبدهايي كه از پرواز در عالم ملكوت بازماندهاند در قالبهاي تمثيل و تصوّر و تصوير تحفه آورده و بيان دارند.
البته اين مهم ميسّر نميگردد مگر با رسيدن به وجه الهي و عينيّت يافتنِ در محضر خدا بودن در همين عالم و عدم آلوده شدن به معاصي كه خود زنجير پابستي هستند كه فرد را سنگينتر از پيش بر زمين ميبندد. توجّه به ساحت داخلي و باطني انسان و تزيين آنها به انوار قدس الهي، پردههاي حجاب را از روي اين كالبد كنار زده و ردپاي آن را در سرزمين فوق عقول و به عبارت عرفا ملكوت حك ميكند و اينجاست هر بيان، نمادي و نشانهاي در هر قالب براي مخاطب نافذ خواهد بود و به ساخت فرهنگ تعالي و كمال او كمك مي نمايد.
از همين حيث انبياء عظام بويژه حضرت ختمي مرتبت، گل سرسبد رسولان و نبيان، آنكه به قاب قوسين و منتهي اليه تكامل بشري، شرف حضور داد و به مقام محمود نائل آمد و حضرت حميد او را احمد ناميد و واجب الوجود، وجوب اطاعتش را بر همگان امر فرمود، ايشان كه «و ما ينطق عن الهوي، ان هو الا وحيٌ يوحي» در كلام كريم خطاب قرار داده شد، يعني حضرت محمد مصطفي «روحي و ارواح العالمين له و لآل بيته فداه» سر سلسلهدار بيان اين نشانهها بوده و در ادامه رسالت ايشان اوصياءِ و امامان بر حقّ جاي گرفتند و در عصر غيبت ولي عصر (عج) تبيين آنها بر عهده فقهاء جامع الشرائط قرار داشته كه از قلم آنان نيز صديقّان و شهدا رشد و نمو كرده و الگوهاي عملي براي راه پر خطير بشري ميگردند و اينجاست كه ظهور اين نمادها و نشانهها بيشتر ظهور يافته و هويدا ميشوند. البته سخن را در اين باب به جايي ديگر حوالت است و اين مجمل تحمّل ضربات قلم نگارنده حقير را بر گرده خويش برنمي تابد، چرا كه هم مقام،مقام اطاله كلام نبوده و هم بضاعت علمي و معنوي حقير نگارنده اقتضاي قدم گذاري در اين وادي كلام را ندارد كه آنجا آشيانه سيمرغ است و او بسته بر زمين. ليكن وظيفه اقتضاء مي نمايد كه نگارنده حداقل در فضايي كه مدّتي به واسطه ظهور اين نمادها ونشانهها، آرمانهاي جامعه اسلامي ما ارتقاء يافت و به سطحي والا رساند، بيان كوتاهي داشته باشد. آن فضا، فضايي بود كه نگارنده با تمام نامحرم بودنش از روي تفضّل و شايد براي همين ايفاء وظيفه در اين دوران، او را فيض حضور بخشيدند و خود را به ناگاه در ميان والهان و سرگشتگان وادي سردادگي در راه مولا ديد.
وي در فضايي تنفس نمود كه هواي آن هر چند همين هوايي است كه همه روزه استنشاق مي كنيم، ولي در آن همراهي با انسانهايي كه خود، نمادها و نشانههاي حال و آينده بايد باشند، عطر حضور ولي امر و منجي عالم بشريت را جلوه ميداد و انسان را از ورطه سقوط به قلل تعالي و كمال رهنمون مي نمود. آنها انسانهايي بودند كه نشست و برخاست با آنها باعث فخر و مباهات بر فرشتگان و ملكوتيان بود، افرادي كه لحظه لحظة بودنشان و اكنون هستنشان براي ما نماد و نشانه بود. شمايلي كه در دو نوع خود از قاب ذهن دور نميشوند، شايد زنگار غفلت، چهرهي آنها را بخراشد ولي نور وجودشان تا قيام قيامت طريق را بر عارفان سالك هويدا و رهنمون است. شايد غفلت، ما را از توجّه به اين نشانهها كه در ذرّه ذرّهي وجودشان شور و معرفت و جاودانگي بود، بازدارد و ما را درگير جويدن الفاظ غربي در تعاريف اين عناصر مهم نمايد، ولي حقيقت وجود آنها چيزي انكار ناپذير است و جبههي حقّ عليه باطل زايشگاه اين نمادها و نشانهها بود، جايي كه اين انسانهاي خاكي را يك شبه ملكوتي ميكرد و اگر مطالبه دليل شود، دلالتش را ميتوان در آثار شهدايي كه آن فضا را بر قاب تصوير ثبت نموده و براي ما به وديعه گذاردهاند ديد. رابطهاي واضح بين دال و مدلول در آثار آنها به چشم هر بينندهي فكوري ميرسد، شهدايي همچون سيّد شهيدان اهل قلم شهيد سيّد مرتضي آويني (ره)كه به حقّ زيبنده و بجاست علاوه بر آن مدال افتخار كه به خامه قلم ولي امر مسلمين حضرت آيت الله العظمي خامنهاي(دام ظلّه العالي) مفتخر به دريافتش گرديده، او را به شهيد تعريف نماد و نشانه در عصر وازدگي رسانه در عرصه فرهنگ ناميد.
مجموعه گرانبهاي روايت فتح، فتح روايتي است از نمادها و نشانههايي كه در اين عصر همچون آب حياتي است در ظلمات و تيرگي هزاره سوّم، براي تشنگان طريق تعالي و كمال.
از قِبل اين مجموعهي نفيس مي توان تحف و هدايايي دريافت نمود كه آن ملكوتيان خاكي براي ما خاكيان وامانده در طريق ملكوت بر جاي گذاشتهاندو ترنم اين كلام شهيد آويني (ره) نسبت به هنر كه خود تلألو كلام علوي «موتوا قبل أن تموتوا» است و آن اينكه: «هنر آن است كه خود بميري پيش از آنكه بميرانندت و مبدأ و منشأ حيات آنانند كه چنين مرده اند.»
شیر محمدی، حسین. نشریه ققنوس هنر، شماره 12، نگاهي نو به نماد و نشانه
با نثار درود و احترام :